مادر
گناه زندگی ام را به من ببخش
زیرا اگر گناه من این بود از تو بود
هرگز نخواستم که تو را سرزنش کنم
اما تو را به راستی از زادنم چه سود؟
در دل نگو که از تو و رنج تو آگهم
هرگز مرا چنانکه خودستی گمان مدار
هرگز فریب چهره ی آرام من مخور
هرگز سر ازسکوت مدامم گران مدار
من آتشم که در دل خود سوزم ای دریغ!
من آتشم که درتو نگیرد شرار من...
دردم یکی نبود که زودش دوا کنی
آن به ؛ که دل نبندی از این پس به کار من
مادر
من آن امید زکف رفته ی توآم
کز هر چه بگذری نتوانی بدو رسید
زان بیشتر که مرگ تنم در رسد ز راه
مرگ دلم ز مردن صد آرزو رسید
هرشب که در به روی من آهسته وا کنی
در چشم خوابناک تو خوانم نگرانیت!
بس کن خدای را؛ که تبه شد سلامتت!
از بیم آنکه رنج تو را بیشتر کنم
می خندمت به روی و نمی گویمت جواب
مادر
!چه سود ازاین که بهم ریزم این سکوت؟
مادر
!چه سود از اینکه بر اندازم این نقاب؟
تا کی بدین امید که ره در دلم بری...
بندی نگاه خود به نگاه خموش من؟؟
مادر
!من آن امید زکف رفته ی توآم
درد مرا نپرس و گناه مرا ببخش
دانی؟! خطای بخت من است آنچه میکنم
پس این خطای بخت گران مرا ببخش
مادر
!تو بی گناهی و من نیز بی گناه
اما سزای هستی ما در کنار ماست
از یکدیگر رمیده و بیگانه مانده ایم
وین درد ؛ درد زندگی و روزگار ماست...